پرسیدند از زهد گفت:
زاهد آنست که اگر از مشرق تا مغرب شوشه زر گردد شاد نشود
و اگر ازو بستانند اندوهگین نگردد.
پرسیدند از زهد گفت:
زاهد آنست که اگر از مشرق تا مغرب شوشه زر گردد شاد نشود
و اگر ازو بستانند اندوهگین نگردد.
وگفت:
خداوند را به تهمت نباید دانست و به پنداشت نباید دانست
که گویی می دانیش و ندانیش ، خدای را چنان باید شناخت
که هر چند می دانیش گوئی کاشکی بهتر دانستمی.
وگفت:
هر شب نماز ِ شام آرام نگیرم تا حساب ِ خویش با خدای تعالی فا نکنم.
وگفت:
الهی
نعمت ِ تو فانیست و نعمت ِ من باقی
نعمت ِ تو منم و آن ِ من تویی ...
و گفت:
دلی که بیمار حق بُوَد
خوش بُوَد
زیرا که شفاش هم حق بود.
وگفت:
خدای را با بنده به چهار چیز مخاطبه است:
به تن و به دل و به مال و به زبان.
اگر تن را خدمت فرادهی و زبان ذکر را ،
راه رفته نشود تا دل بدو ها ندهی و سخاوت نکنی ،
که این چهار چیز دادم و چهار چیز از وی درخواستم:
هیبت و محبت و زندگانی با او و راه در یگانگی.
پس گفتم
" مرا به بهشت امید مده و به دوزخ بیم مکن که این هر دو سرای دیگران راست و مرا تویی"
و گفت:
قدم اول آنست که گوید" خدای و دیگر نه "
و قدم دوم آتش است
و قدم سوم سوختن.