تبليغاتX
هو مددی حق مددی
 

گویند که باغکی داشت.
یک بار بیل فرو برد نقره بر آمد ،
دوم بیل زر بر آمد ، سوم بار مروارید و جواهر بر آمد.
گفت: خداوندا ، ابوالحسن بدین ها فریفته نگردد ،
من به دنیا از چون تو خداوندی برنگردم.
و گاه بودی که گاو می بستی ،
چون وقت نماز درآمدی گاو همچنان شیار می کردی
تا وقتی که شیخ باز آمدی.

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

وگفت:
من کار خویش به اخلاص ندیدم(تا بجز او کسی را می دیدم)
چون همه او را دیدم اخلاص پدید آمد.
به بی نیازی او نگریستم گیر و دار ِ همه خلق پر ِ پشه ای ندیدم.
به رحمت او نگریستم همه آنجا چند ِ ارزن دانه ای دیدم.
از این هر دو چه آید ،
آنجا؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

وگفت:
علما گویند"ما وارثان رسولیم".
و وارث رسول "ص" مائیم که آنچه رسول را بود ما داریم:
رسول"ص"درویشی اختیار کرد درویشی اختیار ماست
با خُلق نیکو بود،بی خیانت بود،وا دیدار بود،راهنمای خَلق بود،
بی طمع بود،شر و خیر از خدای دید،وا خلقش غش نبود،اسیر وقت نبود،
هر چه از آن خلق ترسند نترسید،هرچه خلق بدان امید دارند او نداشت،
به هیچ غره نبود.
این جمله صفت ِ جوانمردان است.
رسول"ص" دریایی بود بی حد که اگر قطره ای از آن بیرون آید همه آفریده غرق شود.
در این قافله که مائیم مقدم حق است، آخرش مصطفی است"ص"در میانه
کتاب و سنت است از قفا صحابه اند.
خنک آنانک در این قافله اند جانهاشان با یکدیگر پیوسته است
که جان بوالحسن با آفریده پیوند کرد.

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

وگفت:
این راهی است که چون به این راه باشی نه زیر بود نه زبر
نه پیش بود نه پس
این راهی است که سر به وادی ها دارد.

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

وگفت: طعام و شراب جوانمردان دوستی خدا بود.

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

پرسیدند از مکر حق
گفت:
آن لطفِ اوست لکن مکر نام کرده است
که کردار او با اولیا مکر بود.

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |