تبليغاتX
هو مددی حق مددی
 

 پرسیدند که:
بهار جوانمردان چیست؟
گفت:
آنکه بی دل شوند در بادها ، در بادها جلاب محبت سر کرده آید،
اما بدین عالم بسی نگشاید
و آن قدر که گشاده اند دوستان را بس نکرده است.
بدین معنی طالبان قدم برتر می نهند تا مگر سیرآب شوند.
چنان همی در تازند و تشنه همی میرند.
چون حاجی که در گرمابه به بادیه آب اندک وی را بس نکند
خود را به چاه می اندازد تشنه همی میرد.

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

گفت: هر که سفر زمین کند پای آبله شود، و هر که سفر آسمان کند دل آبله شود.

 

 

 



 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

 

گفت : عشق سه است یکی سوزنده و یکی افروزنده و یکی سازنده.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

پرسیدند که:
هر که را هستی خدای بر دل غالب آمده باشد نشانی وی چه باشد؟
گفت:
از فرق تا قدم وی همه به هستی خدای اقرار کنند،
دستش و پایش، نشستن و رفتن و دیدن
تا آن بادی که از بینی وی بیرون اید گوید که: «الله»
چنانکه مجنون ، به هر که برسیدی گفتی:
«لیلی» اگر بر زمین رسیدی و اگر به دریا یا به دیوار،
به مردم و کاه و گوسپند،
به جائی که گفتی:
«أنا لیلی و لیلی أنا»

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

شیخ را پرسیدند که:
مرید راست گوی کیست؟
گفت:
آنکه سخن از دل گوید ،
یعنی آنکه در دلش باشد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

روزی شیخ از صوفی پرسید که:
دوست داری با خضر علیه السلام دوستی داری؟
گفت: دارم.
گفت: سال تو چند است؟
گفت: نود و هفت.
گفت : نان خدایی که نود و هفت سال خورده ای بازده،
نیکو نبود که نان خدای خوری و صحبت با خضر داری.

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

پرسیدند که:
وسواس از چه خیزد؟
گفت که:
مشغولی دل از سه چیز خیزد:
از چشم و گوش و لقمه.
به چشم چیزی بینی که نباید دل را مشغول کند
و به گوش چیزی شنوی که نباید دل را مشغول کند،
و لقمه حرام دل را بیالاید و وسواس پدید آید.

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

بزرگی شیخ را گفت که:
همتی بدار که کتاب های من پریشان شده است.
شیخ گفت:
تو نیز همتی بدار تا یک بار نام دوست بر زبان رانم چنان که سزاست،
یا دو رکعت نماز کنم چنان که از وی به من آمده است.

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

پرسیدند که دوستان وی را چه علامتست؟
گفت:
آنکه دوستی دنیا را از دل بیرون بود.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

پرسیدند که غریب کیست؟
گفت:
غریب نه آنست که تنش در این جهان غریبست،
بلکه غریب آنست که دلش در تن غریب بود،
و سرش در دل غریب بود.

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

شیخ مرید را پرسید که:
هرگز زهر خورده ای؟
گفت:
نی، هر که زهر خورد بمیرد.
گفت: پس هرگز حلال نخورده باشی،
که هر که نان خورد چنان نداند که زهر می خورد
حلال نخورده باشد.

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

شیخ رضی الله عنه از صوفی پرسید که:
شما درویش که را گوئید؟
گفت: آن را که از دنیا خبرش نبود.
شیخ گفت:
چنان نیست،
بلکه درویش آن بود که در دلش اندیشه نبود،
و می گوید ، و گفتارش نبود،
و می خورد، و مزه ی طعامش نبود،
و حرکت و سکونش نبود،
و اندوه و شادیش نبود ، درویش این بود.

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

پرسیدند که: درویشی چیست؟
گفت:
دریائیست از سه چشمه:
یکی پرهیز،
دوم سخاوت،
سیوم بی نیاز بودن از خلق خدای عزّوجّل.

 

 


 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

و گفت:
چون به تن به حضرت او شدم دل را بخواندم ، بیامد
عقل را بخواندم ، بیامد
ایمان و دل و عقل بیامدند
نفس را به میان این چهار در آوردم
نفس اخلاص را بر گرفت
اخلاص عمل را برگرفت
تا به حق رسید
مقامی پدید آمد که ازان خویش هیچ ندیدم
این هر چهار چیز که آنجا برده بودم حاجتمند گردیدند...

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

و گفت:
علما گویند(خدای را به دلیل عقل بباید دانست).
و این خود به ذات خود نابیناست,
به خدای, راه ندانست مگر به خدای,
به خرد او را چون توان دانست؟
از خلقان بسیاری که اهل خرد بودند بآفریده درهمی گشتند,
من ایشان را دست گرفتم از آفریده ببردم,
راه به خدای ها نمودم,
و اینجا که منم خرد اینجا نتواند...

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |

 

حق تعالی مرا فکرتی بداد که هر چه او آفریده است در آن بدیدم ،
در آن بماندم شغل شب و روز در من پوشید .
آن فکرت بینایی گردید ،
گستاخی و محبت گردید ،
هیبت و گران باری گردید ،
ز آن فکرت به یگانگی او در افتادم و جایی رسیدم
که فکرت حکمت گردید
و راه راست و شفقت بر خلق گردید ،
بر خلق او کسی مشفق تر از خود ندیدم ،
گفتم کاشگی بدل همه خلق ، من بمردمی ، تا خلق را مرگ نبایستی دید.
کاشگی حساب همه ی خلق با من بکردی
تا خلق را به قیامت حساب نبایستی دید .
کاشگی عقوبت همه ی خلق ، مرا کردی ،
تا ایشان را دوزخ نبایستی دید .
اگر به ترکستان تا به در شام
کسی را خاری در انگشت شود آن از آن من است .
همچنین از ترک تا شام ،
کسی را قدم در سنگ آید زیان آن مراست
و اگر اندوهی در دلی است آن دل از آن من است .

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

و گفت:
تا تو طالب دنیا باشی دنیا بر تو سلطان بود،
چون ازوی روی بگردانی تو بر وی سلطان باشی.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

جوانمرد گفت:
خدايا!
راههای رسيدن به تو بسيار است،
اما از هر راهي كه مي روم شلوغ است و پرهياهو.
من راهي خلوت مي خواهم ، راهي كه هيچ كس در آن نباشد.
راهي كه فقط تو باشي و فقط من.
خدا گفت:
دو راه است كه به ندرت كسي از آن مي گذرد،
يكی راهِ اندوه ، اندوهي تلخ و اندوهي سخت و اندوهي سنگين.
و ديگری راهِ شادی ، شادی شيرين و شادیِ سخت و شادیِ سنگين.
كمتر كسي است كه تلخي محض و شيريني ناب را تاب بياورد.

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

گفت :
مردمان گویند :
خدا و نان .
و بعضی گویند :
نان و خدا .
و من گویم :
خدا ، بی نان.
خدا ، بی آب .
خدا بدون چیزی.
خدا و خدا و خدا ...

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

صحبت با خدا کنید با خلق نکنید که دیدنی خداست و دوست داشتنی خدا.
و آن کس که به وی نازید خداست.
گفتنی خداست و شنودنی خداست.



علما گویند که ما وارثان رسولیم.
رسول را وارث ماییم که آنچه رسول بود بعضی ما داریم.
رسول درویشی اختیار کرد و درویشی اختیار ماست.
با سخاوت بود و با خُلق نیکو بود و بی خیانت بود.
با دیدار بود . رهنمای خلق بود . بی طمع بود. شرو خیر از خداوند دید. اسیر وقت
نبود هر چه خلق از او بترسند نترسید . هر چه خلق بدو امید دارند او نداشت.
به هیچ غرّه نبود و این جمله صفات جوانمردان است.
رسول(ص) دریایی بود بی حد که اگر قطره ای از آن بیرون آید همه عالم و آفریده
غرق شود.
در این قافله که ماییم مقدمه حق است و آخرش مصطفی است. بر قفا صحابه اند و
خنک آنها که در این قافله اند و جانهاشان با یکدیگر پیوسته است که جان بوالحسن
را هیچ آفریده پیوند نکند.

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

از ابوالحسن خرقانی پرسیدند که:
به چه دانیم که زبان با اندرون یک است.
گفت بدانکه زبان او هم یکی باشد .
هر که را زبان پراکنده بود دلیل بود که دل او پراکنده بود .
بزرگان گفته اند دل دیگست و زبان کفلیز ،
هر چه در دیگ باشد به کفلیز همان برآید .
دل دریاست .
زبان ساحل .
چون دریا موج کند به ساحل همان اندازد که در دریا بود.

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

عالِم بامداد برخيزد طلب زيادتي علم كند
و زاهد طلب زيادتي زهد كند
و بوالحسن در بند آن بود كه سُروري بدل برادري رساند.
اگر به تركستان تا به در شام كسي راخاري درانگشت شود آن ،
از آن من است.
همچنين از ترك تاشام كسي را قدم درسنگ آيد
زيان آن مراست
و اگر اندوهي در دلي است آن دل از آنِ من است.

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

نقلست که شیخ گفت :
دو برادر بودند و مادری ، هر شب یک برادر به خدمت مادر مشغول شدی
و یک برادر به خدمت خداوند مشغول بود .
آن شخص که به خدمت خدا مشغول بود با خدمت خدا خوش بود
برادر را گفت امشب نیز خدمت خداوند بمن ایثار کن .
چنان کرد آن شب به خدمت خداوند سر بر سجده نهاد در خواب شد
دید که آوازی آمد که برادر ترا بیامرزیدیم و ترا بدو بخشیدیم .
او گفت آخر من به خدمت خدای مشغول بودم
و او به خدمت مادر مرا در کار او می کنید ؟
گفتند زیرا که آنچه تو می کنی ما از آن بی نیازیم
و لیکن مادرت از آن بی نیاز نیست که برادرت خدمت می کند .

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

شبی بعد از عبادات و اوراد بخداوند سبحانه و تعالی شیخ ابوالحسن خرقانی
مناجات کرد و گفت:
"خداوندا، فردای قیامت بوقت آنکه نامه اعمال هر یکی بدست دهند
و کردار هر یکی بریشان نمایند چون نوبت بمن آید
و فرصت یابم من دانم که چه جواب معقول گویم."
پس در حال  به سرش ندا آمد که
" یاابولحسن آنچه روز حشر خواهی گفتن دراین وقت بگو"
گفت:
"خداوندا ، چون مرا دررحم مادر بیافریدی در ظلمات عجزم بخوابانیدی،
و چون در وجود آوردی معده گرسنه را با من همراه کردی
تا چون در وجود آمدم از گرسنه گی می گریستم ،
و چون مرا در گهواره نهادندی پنداشتم که فرج آمد
پس دست و پایم ببستن دو خسته کردند ،
و چون عاقل و سخنگوی شدم گفتم بعدالیوم آسوده مانم،
به معلمم دادند ، به چوب ادب دمار از روزگارم برآوردند
و از وی ترسان می بودم،
و چون از آن درگذشتم شهوت بر من مسلط کردی
تا از تیزی شهوت به چیزی دیگر نمی پرداختم ،
و چون از بیم زنا و عقوبت فساد زنی را در نکاح آوردم
فرزندانم در وجود آوردی و شفقت ایشان در درونم گماشته ،
و در غم خورش و لباس ایشان عمرم ضایع کردی ،
و چون از آن در گذشتم پیری و ضعف بر من گماشته و درد اعضا بر من نهادی ،
و چون از آن درگذشتم گفتم مگر چون وفات من برسد بیاسایم
بدست ملک الموت مرا گرفتار کردی
تا به تیغ بی دریغ به صدسختی جان من قبضه کرد ،
و چون از آن درگذشتم در لحد تاریکم نهادی
و در آن تاریکی و عاجزی دو شخص مکرم (کذا، ؟ منکرم)
فرستادی که
"خدای تو کیست و ملت تو چیست ؟"
و چون ازآن جواب برستم از گورم برانگیختی ،
و در این وقت که حشر کردی درگرمای قیامت و جای حسرت
و ندامت نامه ام بدست دادی که اقرا کتابک! خداوندا،
کتاب من اینست که گفتم،
این همه مانع من بود از طاعت ،
و از برای چندین تعب و رنج شرط خدمت نو که خداوندی بجای نیاوردم،
ترا از آمرزیدن و گناه عفو کردن مانع کیست؟
ندا آمد که:

" ای ابوالحسن ، ترا بیامرزم به فضل و کرم خود".

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

حضرت حق با من گفت:
يا ابا الحسن من به يا تو ؟
گفتم: بار خدايا، من.
گفت: چون ؟
گفتم : من همچو تو خدايی دارم كه تو نداري.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

نقلست :
شخصی بر شیخ آمد و گفت دستوری ده تا خلق را به خدا دعوت کنم .
گفت: زنهار تا به خویشتن دعوت نکنی
گفت شیخا خلق را به خویشتن دعوت توان کرد ؟
گفت: آری که کسی دیگر دعوت کند و تو را ناخوش آید
نشان آن باشد که دعوت به خویشتن کرده باشی .

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

نقلست :
ـمردی آمد و گفت خواهم که خرقه پوشم ،
شیخ گفت ما را مسئله ای است اگر آنرا جواب دهی شایسته خرقه باشی ،
گفت: اگر مرد چادر زنی سر گیرد زن شود ؟
ـگفت نه ،
گفت: اگر زنی جامه مردی هم در پوشد هرگز مرد شود ؟
ـگفت نه ،
گفت: تو نیز اگر در این راه مرد نیستی بدین مرقّع پوشیدن مرد نگردی .

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

نقلست:
روزی شیخ المشایخ پیش آمد و کاسه ای پر آب پیش شیخ نهاده بود،
دست در آب کرد و ماهی زنده بیرون آورد .
شیخ ابوالحسن گفت از آب ماهی نمودن سهل است از آب آتش باید نمودن .
شیخ المشایخ گفت بیا تا بدین تنور فرو شویم تا زنده که بر آید ؟
شیخ گفت یا عبدالله بیا تا به نیستی خود فرو شویم تا به هستی او که بر آید .
شیخ المشایخ دیگر سخن نگفت .

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

قسمت کرد حق تعالی چیز ها را بر خلق...
اندوه نصیب جوانمردان نهاد و ایشان قبول کردند.

 

 

 


 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

خدای را آنجا دیدم که خود را ندیدم .

******

سفر پنج است :
اول به پای
دوم به دل
سوم به همت
چهارم به دیدار
پنجم در فنای نفس .

******

چون نیستی خویش به وی دهی
او نیز هستی خویش به تو دهد .

******

آن کس که نماز کند و روزه دارد
به خلق نزدیک بود
و آن کسی که فکرت کند به خدای.

******

عافیت در تنهائی یافتم
و سلامت در خاموشی .

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

گفت:
الهی! این چه بوالحسن گفت و خلقان شنیدند از دریای پاکی ِ تو گفت
و آنچه بگفت و یقین به آن ها آورد از دریای پاکی است.
اگر بگوید دل ِ خلق بر نتابد و خِردشان ها نگنجد
و چون آن سِری که ترا با دوستان است ظاهر نکردی ابوالحسن نیز نکند.

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

نقل است که گفت:
هر گاه شما را حاجتی به حق برباید داشت
آنگاه که بوالحسن ازین جهان بشده بود
به سر ِ گور ِ او ، شبی تاری ، حق را بخوانید
به زبانی که هرگز حق را نیازرده بود
تا حاجت ِ شما بر آید
که به زبان ِ آلوده حق را نشاید خواند.

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

آن دوست که دیدنش بیاراید چشم
بی دیدنش از گریه نیاساید چشم
مارا زبرای دیدنش باید چشم
ور دوست نبیند به چه کار آید چشم

" ابوالحسن خَرقانی "

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

نقل است که گفت:
حق مرا سفری در پیش نهاد در آن سفر بیابانها و کوه ها و دریاها گذاره کردم
از موی سر تا ناخن پای بگذاشتم
پس بعد از آن بدانستم که مسلمان نیم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

نقل است که گفت:
این شبانروزی بیست و چهار ساعت است
این جمله
ابوالحسن را یک نفس است از حق با حق .

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

نقل است که گفت:
حق را با دوستان سِرهاست که از دل و جان نهان دارند
تا آنگاه که به خدای و اَبرَند،
و همچنان کسی که مشک دارد و به تو ندهد لیکن تو بویش شنوی.
و اگر تو گویی چرا به من ندهد
باشد که تو اهل ِ آن نباشی.

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

و گفت:
آن روزی که از نفس شما بلایی به شما نرسیده بو روز عافیت آن روز بو
و آن روزی که بیدادیی از شما به خلق نرسیده بو روز سلامت آن بو
و آن روز که طاعت شما با اخلاص بو روز خشنودی آن روز بو

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

و گفت:
نان به نیت مهمان پزی و دیگ به نیت مهمان بر نهید
و جامه به نیت درویشان دوزید که چون مهمان رسد
نصیب خویش خورد و شما طفیلی باشی.
روز قیامت شما را بدان حساب نکنند
و هر جامه که یک چندی بدارید
پس به درویشی دهید
آن را حساب نبو در قیامت.

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

وگفت:
هر که پرده خلق ، ها پوشد حق گناه اولش و آخرش ها پوشد و عفوش کند
و هر که پرده خلق بدرد و ها نپوشد حق پرده وی بدرد و ها نپوشد
حق پرده وی بدرد و بر سر خلقش رسوا کند.

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

و گفت:
روز قیامت اولیا حق بر کنار دوزخ گذر کنند دوزخ سرد شود.
مالک آواز دهد که این جمع دور کنید که حکم باطل میکنند.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

وگفت:
حق تعالی در میان هر گروهی جمعی پدید کرده است که ایشان به وی برسند
و گروهی را به دوستی گرفته است و بر اسبان تازی نشانده است
و گفته است که :
داد خلق من بدهید
و گروهی را به دوستی گرفته و به بازار فرستاده که :
انصاف ِ خلق من بدهید
و گروهی را به دوستی گرفته و به دشت فرستاده که :
با خلق من خیانت مکنید
و گروهی را به دوستی گرفته و در زاویه نشانده و گفته:
در من همی نگرید.

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

وگفت:
هر که در کودکی روی به حق فا کند چون به جوانی رسد به کرامت برسد
و هر که در جوانی روی به حق فا کند چون به پیری رسد به کرامت برسد
و هر که در پیری روی حق فا کند چون به در مرگ رسد به کرامت و به حق رسد
و هر کس که در اول قدم روی به حق کند و قدم درست کند واحق تا آن روز که
از ین جهان بشود برحق همه سود کند و هرگز زیان نکند که خدای ما
توبه تایبان و توبه جوانان دوست دارد.

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |