نقلست که شیخ بایزید هر سالی یک بار به زیارت دهستان شدی
به سر ریگ ،آنجا که قبور شهداست.
و بر خرقان گذر کردی و باستادی و نفس بر کشیدی.
مریدان از وی سوال کردند که ما هیچ بویی نمی شنویم و تو می شنوی
گفت آری ، از این ده دزدان بوی مردی می شنوم
مردی بود ،
نام او علی و کنیت او ابوالحسن ،
به سه مرتبه از من پیش بود
بار عیال کشد و کشت کند و درخت نشاند.
هـچـنـان آمـد کـه او فـرمـوده بـود
بـوالـحـسـن از مـردمـان آن را شـنـود
که: حـسـن بـاشـد مـريـد و امتم
درس گـيـرد هـر صـبـاح از تـربــتــــم
گفت: من هم نيز خوابش ديده ام
وز روان شـيـخ ايـــــن بـشـنـيـده ام
هر صباحي رو نـهـادي سوي گور
ايـسـتـادي تـا ضـحـي انـدر حـضـــور
يـا مـثـال شـيـخ پـيـشش آمـدي
يا که بي گفتي شکالش حل شدي
تـا يـکـي روزي بـيامـد بـا سـعـود
گـورهـا را بـرف نـو پـوشـيـده بـــــود
تـوي بـر تـو بـرفـهـا همچون علم
قـبه قـبه ديد و شـد جـانـش بـغـــم
بـانگش آمد از حظيره شيخ حي
هـا انـا ادعـوک کـي تـسـعي الــــي
هين بيا اين سو، بر آوازم شتاب
عـالم از برف است روي از من متاب
حال او زآن روز شد خوب و بديد
آن عجايـب را کـه اول مــــي شـنيد
دفتر چهارم مثنوي در مورد آمدن ابوالحسن خرقانی
بر سر قبر بایزید بسطامی
و گفتن حرفهای بایزید که صدو بیست
سال قبل از بوالحسن گفته بود.