تبليغاتX
هو مددی حق مددی
 

 

وگفت:
حق را پنج آب است از آن پنج آب
سه خردمندان دوست دارند
و یکی عارفان دوست دارند
و یکی حق دوست دارد
اما آنک خردمندان دوست دارند آب حیات است
و آب حوض کوثر است و آب بهشت است.
و آنک که عارفان دوست دارند آب محبت است
و آنک که حق دوست دارد آب چشم گناهکاران است.

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

پرسیدند که درویشی چیست؟
گفت: آنک درین جهان و در آن جهان خواستینش نبو
و آنکس که حق بو درویش نبو
درویش آن بو که در یگانگی حق غرق بو .

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

 

وگفت:
راه خدای تعالی را عدد نتوان گفت چندانک بنده است به خدای تعالی راه است.
به هر راهی رفتم قومی دیدم .
گفتم:
بار خدا مرا به راهی بر که من باشم و تو خلق در آن نباشند.
اندوه در پیش من نهاد.
گفت:
این اندوه باری گران است خلق نتوانند کشید.

 


 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

و گفت:
مردمان دعا کنند و گویند:
"خداوندا، ما را به دو سه موضع فریاد رس:
یکی در وقت جان کندن ، دوم در وقت گور ، سوم در قیامت "
من گویم"الهی مرا به همه وقت فریاد رس ".

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

نقلست که شیخ بایزید هر سالی یک بار به زیارت دهستان شدی
به سر ریگ ،آنجا که قبور شهداست.
و بر خرقان گذر کردی و باستادی و نفس بر کشیدی.
مریدان از وی سوال کردند که ما هیچ بویی نمی شنویم و تو می شنوی
گفت آری ، از این ده دزدان بوی مردی می شنوم
مردی بود ،
نام او علی و کنیت او ابوالحسن ،
به سه مرتبه از من پیش بود
بار عیال کشد و کشت کند و درخت نشاند.


هـچـنـان آمـد کـه او فـرمـوده بـود                                      
بـوالـحـسـن از مـردمـان آن را شـنـود
که: حـسـن بـاشـد مـريـد و امتم                                     
درس گـيـرد هـر صـبـاح از تـربــتــــم
گفت: من هم نيز خوابش ديده ام                                     
وز روان شـيـخ ايـــــن بـشـنـيـده ام
هر صباحي رو نـهـادي سوي گور                                     
ايـسـتـادي تـا ضـحـي انـدر حـضـــور
يـا مـثـال شـيـخ پـيـشش آمـدي                                      
يا که بي گفتي شکالش حل شدي
تـا يـکـي روزي بـيامـد بـا سـعـود                                      
گـورهـا را بـرف نـو پـوشـيـده بـــــود
تـوي بـر تـو بـرفـهـا همچون علم                                      
قـبه قـبه ديد و شـد جـانـش بـغـــم
بـانگش آمد از حظيره شيخ حي                                      
هـا انـا ادعـوک کـي تـسـعي الــــي
هين بيا اين سو، بر آوازم شتاب                                      
عـالم از برف است روي از من متاب
حال او زآن روز شد خوب و بديد                                       
آن عجايـب را کـه اول مــــي شـنيد


دفتر چهارم مثنوي در مورد آمدن ابوالحسن خرقانی
بر سر قبر بایزید بسطامی
و گفتن حرفهای بایزید که صدو بیست
سال قبل از بوالحسن گفته بود.

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

و گفت:
کسانی دیده ام به تفسیر قرآن مشغول بوده اند.
جوانمردان به تفسیر خویش مشغول بودند.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

و گفت:
همه کس ماهی در دریا گیرد
این جوانمردان بر خشک گیرند
و دیگران کشت بر خشک کنند
این جوانمردان بر دریا کنند.

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

و گفت:
مرا به بهشت امید مده
و به دوزخ بیم مکن
که این هر دو سرای دیگران راست
و مرا تویی...

 

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

و گفت:
خداوندا ، من در دنیا چندان که توانم از کرم تو لاف خواهم زد ،
فردا هر چه خواهی با من بکن.

پ ن :جناب شیخ اولین باری که افتخار هم صحبتی با شما را داشتم
گفتم میخواهم در مورد شما با هر کس که توانستم حرف بزنم
تا شما را بیشتر بشناسند
گفتی نیازی ندارم
گفتم میدانم ولی من و امثال من نیاز دارند
گفتی بگو ولی لاف نزن...

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

 

نقل است كه جماعتي به سفري همي شدند.
بدو گفتند:
شيخا! راه خطرناك است ما را دعايي بياموز تا اگر بلايي پديد آيد آن دفع شود .
شيخ گفت:
چون بلا روي به شما نهد از ابوالحسن ياد كنيد.
قوم را آن سخن خوش نيامد.
آخرچون برفتند راهزنان پيش آمدند و قصد ايشان كردند.
يك تن از ايشان در حال از شيخ ياد كرد و از چشم ايشان ناپديد شد.
عياران فرياد گرفتند: اينجا مردي بود كجا شد كه او را نمي بينيم؟
و نه بار و ستور او را.
تا بدان سبب بدو و قماش او هيچ آفت نرسيد و ديگران برهنه و مال برده بماندند.
چون مرد را بديدند- به سلامت- به تعجب بماندند تا او گفت سبب چه بود.
چون به شيخ باز آمدند بپرسيدند:
از براي الله آن سِرّ چيست كه ما همه خداي را خوانديم كار ما برنيامد
و اين يك تن تو را خواند از چشم ايشان ناپديد شد؟
شيخ گفت: شما كه حق را خوانيد به حجاز خوانيد و ابوالحسن به حقيقت.
شما ابوالحسن را ياد كنيد ابوالحسن براي شما خدا را ياد كند كار شما برآيد
كه اگر به حجاز و عادت خداي را ياد كنيد سود ندارد.

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

نقل است كه مريدي از شيخ خواست كه مرا دستوري ده
تا به كوه لبنان شوم و قطب عالم را بينم.
شيخ دستور داد.
چون به لبنان رسيد جمعي ديد نشسته – رو به قبله – و
جنازه اي در پيش و نماز نمي كردند.
مريد پرسيد:
چرا برجنازه نماز نميكنيد؟
گفتند: تا قطب عالم بيايد- كه روزي پنج بار قطب اينجا امامت كند-
مريد شاد شد. يك زمان بود همه از جاي بجستند.
گفت شيخ را ديدم كه در پيش ايستاد و نماز بكرد و مرا دهشت(ترس) افتاد.
چون به خود باز آمدم مرده را دفن كردند و شيخ برفت.
گفتم : اين شخص كه بود؟
گفتند: ابوالحسن خرقاني.
گفتم : كي باز آيد؟
گفتند: به وقت نماز ديگر.
من زاري كردم كه من مريد اويم و چنين سخني گفته ام.
شفيع شويد تا مرا به خرقان برد كه مدتي شد تا در سفرم.
پس چون وقت نماز ديگر در آمد ديگر باره شيخ را ديدم در پيش شد.
چون سلام بداد من دست بدو درزدم و مرا دهشت افتاد.
و چون به خود بازآمدم خود را بر سرچهار سوي ري ديدم.
روي به خرقان آوردم.
چون نظر شيخ بر من افتاد.
گفت:
شرط آن است كه آنچه ديدي اظهارنكني كه من از خداي درخواست كرده ام
تا بدين جهان و بدان جهان مرا از خلق بازپوشاند
و از آفريده مرا هيچ كس نديد مگر زنده اي و آن هم بايزيد بود.


 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

نقل است که شیخ ابوالحسن خرقانی شبی نماز همی کرد٬
آوازی شنید که :
« هان ای بوالحسنو!
خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟»
شیخ گفت:
« بار خدای!
خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم
با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجده ات نکند؟».
آواز آمد:
« نه از تو  نه از من ».

 

 

+ نوشته شده توسط سامادی |
 

بر همه چيزی کتابت بُوَد ،
مگر
بر آب
و اگر گذر کنی بر دريا،
از خون ِ خويش
بر آب
کتابت کن
تا آن کز پی تو در آيد
داند که
عاشقان و
مستان و
سوختگان رفته اند.

 
ابوالحسن خَرقانی

 

+ نوشته شده توسط سامادی |

  

هر که در این سرا در آید نانش دهید
و از ایمانش مپرسید
چه آنکس که به درگاه خدا به جان ارزد
البته به درگاه بوالحسن به نان ارزد

 

+ نوشته شده توسط سامادی |