وگفت:
عافیت در تنهائی یافتم و سلامت در خاموشی .
یاحق...
![]()
وگفت:
عافیت در تنهائی یافتم و سلامت در خاموشی .
یاحق...
![]()
وگفت:
گروهی خواستند و ندادندشان و گروهی نخواستند و بدادندشان.
وگفت:
هیچ طاعت بزرگ تر از آن ندیدم که بدی با نیکی در افتاده بود و تو او را از آن باز داری.
وگفت:
آن راه كه به بهشت مي رود نزديك است ، و راه كه به خداي مي شود دورست.
وگفت:
آنچ من از خداوند دانم بسیار است و آنچ ندانم بیشتر است
آنچ با خلق بگفتم در خورد ِ عقل ایشان بگفتم.
وگفت:
هفتاد و سه سال با حق زندگانی کردم که یک سجده بر مخالفت ِ شرع نکردم
و یک نَفَس بر موافقت ِ نَفس نزدم و سفر چنان کردم که از عرش تا به ثری
هر چه هست مرا یک قدم کردند.
وگفت:
علما و عباد در جهان بسیارند.
از آن باید بودن که روز به شب آوری چنانکه حق پسندد
و شب به روز آوری چنانکه حق پسندد.
وگفت:
خدای ، تعالی ، همه انبیا و اولیا را تشنه در آورد و تشنه ببرد.
نقل است که گفت:
عجب دارم ازین شاگردان که گویند از پیش ِ استاد بشنویم ولکن شما دانید
که بوالحسن هیچ مخلوقی را به استادی نگرفته است ،
استاد ِ وی حق بوده است.
نقلست که گفت:
بوالحسن معرفت پنجاه و یک مرد دارد که بایزید ازیشان یکی بود
که بوالحسن را هرگز مرید نبود زیرا آن که مدعی نبود وی گوید:
" الله و بس. "
نقل است که گفت:
حق ، هر مومنی را هیبت چهل مَلِک دهد و آنگاه بر خلق بپوشد
تا خلقان با وی زندگانی توانند کرد و این کمترین هیبتی بُوَد که مومن را داده بُوَد.
نقل است که گفت:
از یک اندیشه هزار اندیشه بر آوردم.
هر اندیشه که به کرامت رسید کرامت را نیست کرد به هزار
کرد به هزار دیدار بنگریستم.
به یک دیدار هر چه دون ِ او بود بسوخت ،
در آن نهصد و نود و نه که آنجا با تو صفت پدید نیست.
نقل است که گفت:
گاهی بهشت ِ آراسته پیش ِ بوالحسن آوَِرَد
بوالحسن روی به حق ها کند " این را مشتری نِیَم ، مرا تو می بایی ".
نقل است که گفت:
هر که به نیک مردی دست بدر کند باید که از حق آن پایگاه یافته بُوَد
که روز ِ قیامت بر کناره دوزخ بایستد و هر که را به دوزخ می فرستد
وی دستش می گیرد و از حق می خواهد و به بهشت می بَرَد.
نقلست که گفت:
حق دوستان ِ خود را به پاکی ِ خود بیاراید و به یگانگی ِ خود بپرورد
و به علم خود ادب کند و در حمایت ِ سلطنت ِ خود گیرد
و سلطنت و قدرت به وی دهد.
نقلست که گفت:
بوالحسن را دیداری داده است که هر نیک مردی که بوده اند
و خواهند بود تا قیامت ، مقام ِ ایشان دیده است.
نقلست که گفت:
بر خود قادر شدم چنان که پلاس سیاه در دستم دیباج ِ رومی گردید،
سپاس خدای را که دل از دنیا برداشتم به حق فا بُردم.